حكيم زجاجى
202
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بزد دست بر سر به آواز گفت * كه گشتم كنون با غم و درد جفت چو هشام در نامه خود را نديد * شد از غصه رنگ رخش ناپديد 125 از آنجا به منبر برآمد عمر * ز اندوه بسته به دل بر مگر چو فارغ شد [ از ] خطبه آن كامران * بكردند بيعت يكايك سران به زير آمد از منبر آن سرفراز * نمىخواست رفتن سوى خانه باز كشيدند با زين جنيبت برش * كه از گوهر و لعل بد پيكرش بر آن زين و آن استر راهوار * نشد آن سرافراز مردان سوار 130 بر اسب خود آن نامبرده نشست * به بيت امارت نشد دينپرست « 1 » به تنها سوى خانهء خويش رفت * نفرمود كس را كه در پيش رفت سوى خانهء خويشتن رفت باز * ز اندوه و انديشه اندر گداز به زن گفت كاكنون مخير شدى * به جايى كه بايد تو را در شدى طلاق شما بر زنان شماست * بگو و بكن هرچه اينك « 2 » توراست 135 غلامان خود را همين گفت مير * همه كارها كرد مانند تير سليمان يقين روز آدينه مرد * به جايى كه خواهم ورا نام برد برون از دمشق است واسط « 3 » به نام * كز آن خوبتر كس نبيند مقام يكى مرد بود از بزرگان دين * سليمان بشد شاه روى زمين بر آن نامور كرد مهتر نماز * نشست از بر خاك آن « 4 » سرفراز 140 ببوييد بر كف از آن خاك خشك * دماغش معطر شد از بوى مشك همىگفت با خود كه خاكى خوش است * مرا در دل از دست غم آتش است خنك آنكه در خاك اين بوموبر « 5 » * نهد چون بميرد ز ناگاه سر « 6 » شنيدم كه اين قصه آدينه گفت * در آن خاك شد اين دوم جمعه ، خفت سه تن بود از اهل بيتش امام * كسى را نبود اين بزرگى تمام 145 يكى جد بدش دومى بد پدر « 7 » * سيم بد برادر سپهر هنر سليمان به غايت نكوروى بود * لطيف و جوانمرد و خوشخوى بود
--> ( 1 ) به دست ( 2 ) بگو و بكن بهرج در ليك تراست ( 3 ) وابق ( 4 ) از ( 5 ) ديد ( 6 ) شيد ( 7 ) يكى جد بودش دوم بد پدر